سيد حسن مير جهانى طباطبائى
472
جنة العاصمة ( فارسي )
و چون على را بنزد ابو بكر و عمر بردند ، عمر آن حضرت را زجر كرد و به او گفت : اين اباطيل را كنار بگذار و بيعت كن . على عليه السّلام به او فرمود : اگر بيعت نكنم چه خواهيد كرد ؟ گفتند : تو را مىكشيم با ذلّت و خوارى . فرمود : آنگاه بندهء خدا و برادر رسول خدا را كشتهايد . ابو بكر گفت : بندهء خدا را چرا آرى ، امّا برادر رسول خدا بودن تو را اقرار نمىكنيم به آن . فرمود : آيا انكار مىكنيد كه رسول خدا ميان من و خودش برادرى قرار داد ؟ ابو بكر گفت : آرى . على سه مرتبه اين سخن را تكرار فرمود ، پس رو كرد بسوى جمعيّت و فرمود : اى گروه مسلمانان و مهاجرين و انصار ! شما را به خدا سوگند مىدهم آيا شنيديد از پيغمبر كه در روز غدير مىفرمود چنين و چنان ، و در غزوهء تبوك چنين و چنان فرمود ، پس باقى نگذاشت چيزى را كه رسول خدا آشكارا در حق او فرموده بود الّا اينكه به عموم مردمان يادآورى كرد آن را ، همه گفتند : بار خدايا آرى . ابو بكر ترسيد كه مردمان او را يارى كنند ، و وى را از خلافت منع كنند ، مبادرت كرد و گفت : هر چه گفتى همهء آنها راست است ما به گوشهاى خودمان شنيديم ، و در دلهاى خودمان نگاهداشتيم ، و ليكن شنيديم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : ما اهل خانهاى هستيم كه خدا ما را اختيار و اكرام كرده ، و براى ما اختيار كرده است آخرت را بر دنيا ، و خدا جمع نكرده است براى ما اهل بيت ، نبوّت و خلافت را . پس على عليه السّلام فرمود : آيا احدى از اصحاب شهادت مىدهد با تو كه رسول خدا اين سخن را فرموده باشد ؟ عمر گفت : راست گفت خليفهء رسول خدا ، ما شنيديم اين سخن را از او همچنانست كه گفت . ابو عبيده و سالم غلام ابى حذيفه و معاذ بن جبل هم گفتند : اين سخن را از پيغمبر شنيديم . على عليه السّلام فرمود :